Friday, May 23, 2008

در بقاء مي خزم.مي ايستم.دوباره راه مي افتم،آرام.بدجوري خسته ام.بدجوري مانده ام.هر روز به آرزوهايم افزوده مي شود.آرزوهايي همه اجير شده از براي بقاء.از آن مي ترسم كه هيچ گُهي نشوم.كه هيچ كس نبيند كه مي ميرم.از اين مي ترسم كه آخرِ اين خط خسته و مكدر زندگي ام در سكوتي ابدي نا خوانا شود.و همه سعي ام براي بقاء چو مجسمه اي گوشه ي قلبم خورد شود.هيچ كس و هيچ كس و هيچ كس برايش هيچ فرقي نكند و نفهمد كه من بوده ام روزي.خدا،چرا گفتي ما همه فاني هستيم.با اينكه به بقاء از جاري خون در رگهامان بيشتر ايمان داريم .وبراي او مي تازيم.
...
بعضي اوقات فكر فنا خسته ام مي كند و نااميد.توخودت نگذار كه مي ترسم.
ادواردو 3/2/87

Friday, April 25, 2008

-زينگ
چرا روي مبل لميده بود!تازه از خواب بيدارشده بود و دقيق نميدانست كه تو اتاقش رو به پنجره نشسته يا تو حال.گيج بود.به هيچ فكر نميكرد مگركشيدن سيگار،آنهم با دست چپ وماندن در يك بازدم، در يك پُك براي چند لحظه.ولي كو سيگار؟.انگشتانش را با كمرِ ليوانِ چاي گره زد و لبان خشك را جان تازه داد.شيريني قند و گرماي چاي كه روي زبان نشستند چشمانش گويا بازشد.نگاهش رفتند تا دوردست ها ، جايي كه ماهواره هايِ كوچك بربام ها سوار بودند. اتاق نسبتاً تاريكِ دم دماي غروب تداعي غم بود.ديواري از سكوت و كرختي و بي حسي فاصله اش را تا پنجره پركرده بود.تنها ذهن بود كه شنا ميكرد، وافسردگي كه ته نشين ميشد.دوباره صداي زنگ آمد. كه پاره كرد پارچه ي نازك خيال را.دشمني خشن كه او را از پرسه درهواي شهر به كوچه هاي عصبانيت ميكشاند. بلند نشد.راهي نبود، بلند شدن به مثابه خوردشدن تمام لطافت و سكوت و سقوط و خلاصه همه چي بود.اهميتي نداد.فكر كرد ديگر وقتشت است سيگاري دود كند.پس دود سيگار را به قاب پنجره اضافه كرد. بالهاي روحش انرژي گرفتند و كلي شاد شدند.از آنجا ميديدكه تمام شهر در مه فرو رفت.دود،دود،دود.ديگر تمام شهر در دود سيگار رنگ باخت.گويا فقط او زنده مانده بود.با اينكه مقصر خود او بود ولي كسي چه ميدانست.اتاق تاريك تر شد.دود سيگار هم كه به بيهوده بودن خود پي برد ،مهو شد.شايد سيگار رو به تمامي بود كه قاب پنجره وآپارتمان ها و مردمِ در آن واضح شدند. ميشد اسمشو گذاشت آرامش بعد از طوفان يا بعد از مرگ.دوباره و سه باره زنگ در به صدا در آمد.پريشان رويش را برگرداند طرف در.فكر كرد شايد همسايه كمك ميخواهد.ولي از او كه كاري برنمي آمد.اندكي خودش را مقصر ميدانست ولي سعي كرد نشان ندهد.استرس و بلاتكليفي بس بود.هركه بود كار مهمي داشت. قصدش نعره بود كه هنجره هيچ كمكي نكرد.باگامهاي نا آرام، خود را به درب رساند. صداي آشناي تنها پسرِكوچكش او را به خود آورد:چرا دررو باز نميكني بابا.برات سيگار خريدم
چي خريدي؟!....سيگار!لحظه اي مكث كرد: بيا تو
ادواردو/30/1/87

Tuesday, April 1, 2008

به نامت اي مقدسِ من
از آن بالا به چه مي انديشي وقتي به مورچه اي كه انگار مسموم به سم دهشتناكي است،مينگري.او در خود مي پيچد ونمي ميرد.دست و پاهايش چون پلك زدن باز ميشود وبسته.لوليدن فعل خودش است.دوست داري درست راه برود مثل فرزند يك انسان ولي...خوب مي داني كه سم هاي اين پايين بدك هم نيست. عادت هم گاهي به كمك مي آيد. پس جاي جوش خوردني نيست.آخر ميميرد
ادواردو / فروردين 87

Thursday, February 28, 2008



لب و دندانت را حقوق نمك هست بر جان و سينه هاي كباب
حافظ


بند بندم از هم باز ميشود و بسته تا بند انگشتَت باز شود وبسته.با حضورت در تمام بودنم هيچم. با نبودنت بين چه ميشود اين هيچَم
اول صبح اذل در خاطرم بستري از اضطراب، سفره اي از حسرت وغذاي لحظه هايي از غم، در رگ زندگي ام... تزريق كرد.و منم خمار آن باده ،باده آن روز . باده اي تلخ و عبوس...
خود آن پير مرقوم نمود. وفرشته ها همه صف در صف.هرچه فرمود تزريق نمود. اندكي رويا ...روياي من. اندكي دلهره در اوج جنون.گِرَمي تاب و تبَم وقت تنهايي و غم. گرمي شهوت داغ ،تا كه داغش كند آن دور و سپس جار زند...من را به ستوه. قطره اي بيشترك هم از غم.تا كند تا قلبي كه سنگ مي كُندش روزي
نفسم پَر بِزد از زير تمام قرن ها ،گفتم اين توشه راه است يا كه ابزار كشيدن سرِ دار.پيكري پُر ز غم و خون وجنون...ببرم تا دم آن خانه ي گم در ملكوت
گفت در گوش مَلَك : ريز در جان و دلش قطره اي از حلمم و بپاشيد به روي سينه و در جانِ او نمكي بهر وجود لايموت

ادواردو/ اسفند86

Friday, January 4, 2008

اینجا قیامت است.چشمانت قیامت است.عذاب قیامت را شنیده بودم ،کودکی. قیامت! که کوه را خاکستر میکند،با این دل چه کند؟
همه لحضه ای بی حرکت : ایست.دردها ؛با شُمام که هرلحظه خانه ای جدید انتخاب می کنیدتوی این تن.عقربه ها ؛با شُمام که پاهای آهنینتان خستگی نمی فهمند. آدمها ؛با همه تان ام که قفس دنیا را ، محبوس شده اید و به در و دیوار آن میکوبید. همه ساکت شوید. دست به سینه کنار قلبم بشینید. می خواهم با قیامت چشمانش همه تان را بسوزانم. مثل قدیم ها که ما بچه ها دست به سینه می نشستیم تا از بابا عیدی بگیریم. حالا همه تان هیسسسسسسس!ساکت ....آروم....

Friday, December 28, 2007

من و تو باهم به این دنیا آمدیم.هرچه من بزرگتر میشدم تو کوچکتر میشدی.هر روز حضورت کمرنگ تر میشد.کمرنگتر.تا که یک روز به خودم آمدم دیدم که نیستی.خبری از تو نبود.رفته بودی بی صدا.صدایت کردم....آمدی.می آمدی لحضه ای دست می کشیدی برگونه هایم.تمام دردهایم با آمدنت می رفتند.ناپدید میشدند.دیو های رنج و تنهایی را فقط تو محو میکردی.می آمدی و می شستی،چون رودِجادویی و افسانه ای. می شستم خودم را در تو.روئین تن میشدم ناگاه.برای مردم آمدنت سخت است.آنها از تو می ترسند.فکر میکنند که رسوا میشوند.میگویند تو رسوایشان میکنی.ولی من خوب میدانم تو ناب ترین لحظه ها را بهشان تقدیم میکنی...تمام اینها را گفتم که بگویم دلم برایت تنگ شده است.روزها و ماههاست منتظرت هستم،که نمی آیی. از تو به من. ازدستهای تو وگونه های من که فاصله ای نیست.می دانی:خوش به حالت،آن وقت که کاسه چشم را پر میکنی،آن وقت که می غلطی روی دیواره گونه و قلبم،آن وقت که پاک میکنی اندوه را از دلم. ادواردو/اول زمستان 86

Friday, December 21, 2007

نام گوهر تو در صدف جان جهان نقاشی ست.
...
می جنگم.جنگ.جنگجو شده ام.پای نگاه«من» با«غرور» می جنگم.در هم می پیچیم...زمانی با او بودم.جنگی نبود.رزمنده ای نبود.«من» بود.پر رنگ و پر غرور.رگ دستهای غرور را می زدی «من» بیرون میجهید.و نعره ی نفس به رهبری همین «من» گوش چه ادعاهای این زمانه را که کـَر نکرد.حالا.نه که حالا.که چند صباحی هست وهستم و هستش و هستـ... که این نبرد آغاز شده که می جنگم و می دانم مرد میدان نیستم،شاید که نبرد مردی می خواهد با سینه ای فراخ.البته که بد به حال زمانه.منِ ضعیف را برگزیده.حال که با «من» نه که غرور میجنگم تمام این حادثه های روزگار پشتِ من ایستاده اند.همه همه.تا غرور را از پای درآورم.زیر لب غرورم میگوید من با توام.ضربه ای میخورد.خورد می شود.راست میگفت.می گوید وفا نداری!ضربه ای دیگر می خورد.خوردتر میشود. آرامتر میگوید حالا هم با تو جنگی ندارم.او خورد میشود.از دست من هم کاری برنمی آید.کسانی و چیزهایی و چیزهایی و کسانی دست مرا از گردن او باز نمیکنند.او را می خواهم ولی مجبورم.نمی توانم.اَه...دیگر نوشتن ندارد این حرفها...