-زينگ
چرا روي مبل لميده بود!تازه از خواب بيدارشده بود و دقيق نميدانست كه تو اتاقش رو به پنجره نشسته يا تو حال.گيج بود.به هيچ فكر نميكرد مگركشيدن سيگار،آنهم با دست چپ وماندن در يك بازدم، در يك پُك براي چند لحظه.ولي كو سيگار؟.انگشتانش را با كمرِ ليوانِ چاي گره زد و لبان خشك را جان تازه داد.شيريني قند و گرماي چاي كه روي زبان نشستند چشمانش گويا بازشد.نگاهش رفتند تا دوردست ها ، جايي كه ماهواره هايِ كوچك بربام ها سوار بودند. اتاق نسبتاً تاريكِ دم دماي غروب تداعي غم بود.ديواري از سكوت و كرختي و بي حسي فاصله اش را تا پنجره پركرده بود.تنها ذهن بود كه شنا ميكرد، وافسردگي كه ته نشين ميشد.دوباره صداي زنگ آمد. كه پاره كرد پارچه ي نازك خيال را.دشمني خشن كه او را از پرسه درهواي شهر به كوچه هاي عصبانيت ميكشاند. بلند نشد.راهي نبود، بلند شدن به مثابه خوردشدن تمام لطافت و سكوت و سقوط و خلاصه همه چي بود.اهميتي نداد.فكر كرد ديگر وقتشت است سيگاري دود كند.پس دود سيگار را به قاب پنجره اضافه كرد. بالهاي روحش انرژي گرفتند و كلي شاد شدند.از آنجا ميديدكه تمام شهر در مه فرو رفت.دود،دود،دود.ديگر تمام شهر در دود سيگار رنگ باخت.گويا فقط او زنده مانده بود.با اينكه مقصر خود او بود ولي كسي چه ميدانست.اتاق تاريك تر شد.دود سيگار هم كه به بيهوده بودن خود پي برد ،مهو شد.شايد سيگار رو به تمامي بود كه قاب پنجره وآپارتمان ها و مردمِ در آن واضح شدند. ميشد اسمشو گذاشت آرامش بعد از طوفان يا بعد از مرگ.دوباره و سه باره زنگ در به صدا در آمد.پريشان رويش را برگرداند طرف در.فكر كرد شايد همسايه كمك ميخواهد.ولي از او كه كاري برنمي آمد.اندكي خودش را مقصر ميدانست ولي سعي كرد نشان ندهد.استرس و بلاتكليفي بس بود.هركه بود كار مهمي داشت. قصدش نعره بود كه هنجره هيچ كمكي نكرد.باگامهاي نا آرام، خود را به درب رساند. صداي آشناي تنها پسرِكوچكش او را به خود آورد:چرا دررو باز نميكني بابا.برات سيگار خريدم
چي خريدي؟!....سيگار!لحظه اي مكث كرد: بيا تو
ادواردو/30/1/87